پسر عزیزم ، محمد سجادپسر عزیزم ، محمد سجاد، تا این لحظه: 11 سال و 5 ماه و 24 روز سن داره

محمد سجاد، موهبت الهی

دانشگاه گردی محمدسجاد

دیروز که بابایی آخرین امتحانشو داشت ، من هم تصمیم گرفتم برای پیگیری مسائل ترم آینده ام برم دانشگاه. این شد که خیلی سریع گل پسر رو آماده کردیم و راه افتادیم سمت دانشگاه. تا بابایی امتحانشو بده، من و پسرم رفتیم توی مسجد و کلی مورد استقبال خانم های توی مسجد قرار گرفتیم. بعد هم که بابایی اومد، با پسری که لای پتو ساندویچ شده بود راه افتادیم سمت دانشکده. توی راه مدام با لبخندهای عابرین روبرو می شدیم و جمله "آخی،نازی..." چند تا عکس هم از محمدسجاد گرفتیم تا اولین حضورش رو در محیط دانشگاه براش جاودانه کنیم. پسرم در کنار مزار شهدای گمنام دانشگاه: (پسرم وقتی شما توی شکم مامان بودی، بارها همین جا از خدا خواستم که تو هم مثل این شهدا، زندگیت ارز...
5 بهمن 1391

آرزوی دست نیافتنی (البته فقط تا چند سال)

خدایا باز هم از این خواب ها نصیب ما بفرما و روی پای پدر همون از این زاویه:   الهی آمین   یه عکس هم فقط برای محمدسجاد گذاشتم توی ادامه مطلب تا وقتی بزرگ شد بدونه با ما چه می کرده. از کسایی که طاقت دیدنشو ندارن، خواهش می کنم به ادامه مطلب نرن. بعدا نگید نگفتی.. الطاف پسرانه به بابایی بعد از خوردن مقادیری شیر اضافی: ...
5 بهمن 1391

پایان 7 هفته استرس

محمد سجاد: خوب خدارو شکر امتحانای مامانی هم تموم شد، حالا می تونم یه دل سیر غذای بی استرس بخورم. الان باید بشینم فکر کنم که چه برنامه هایی برای اوقات خالی مامانم داشته باشم. بذار فکر کنم:   آخرین روزای امتحان مامانم تصمیم گرفتم تا اونجایی که می تونم بیدار باشم و هرکاری از دستم بر میاد براش  انجام بدم تا مامانم و البته بابام امتحاناشون روخوب بدن، ولی نمی دونم چرا مامانم همش سعی می کرد منو بخوابونه. تازه روز آخر هم مامان جون اومد پیشم وکلی باهام حرف زد و بازی کرد. ولی بلاخره همه چیز تموم شد. راستی لباس جدیدم رو دیروز خونه خاله پوشیدم. خاله زینب سادات ممنون به خاطر این لباس خوشگل.ببین چقدر بهم میاد من دیروز خونه خا...
27 دی 1391

توابع گوسین

امتحان نروساینس و  پترن. 24و 26 دی.یعنی هفته بعد. خدایا........................ نمی دونم چرا محمدسجاد این چندروزه این قدر بی خواب شده. دکتر می گفت احتمالا علتش استرس من به خاطر امتحاناست. نیم ساعت یکبار شیر می خواد و خوابش هم بیشتر از چند دقیقه طول نمی کشه. در موارد نادری تا نیم ساعت هم خوابیده. (البته دیروز پسرم خیلی همکاری کرد). پس من ناچارم همینجوری که روی پاهام تکونش می دم و باهاش حرف می زنم، درس هام رو هم بخونم. خدا  خودش به دادم برسه سر جلسه امتحان. اون شب ، ساعت دو با صدای گریه محمدسجاد که شیر می خواست از خواب پا شدم.وسط خواب و بیداری داشتم با خودم می گفتم "گریه محمدسجاد پیاده سازی توابع گوسینه" تازه داشتم میانگین و ...
18 دی 1391

تولد دختر خاله

بلاخره صبح روز 16 دی ماه، مهسا خانم ، دخترخاله محمد سجاد قدم به این دنیا گذاشت. ایشالا که قدمش مبارک باشه. دیشب با بابایی و محمدسجاد رفتیم  خونه خاله،برای دیدن دختر نازشون . ااین هم از نازنین خاله. مهسا خانم خوشگل: و اما محمد سجاد و مهسا: نمی دونم محمدسجاد چه احساسی داشت و به چی فکر می کرد که همش مشتش رو به مهسا نشون می داد آخرش هم مهسا قهر کرد و روش رو اونوری کرد  و به این ترتیب پسرم با احساس پیروزی شدید، قدرت بازوش رو به همه نشون داد. پسرم این کارارو نکن.ناسلامتی شما الان چهل روزته. دیگه بزرگ شدی. نباید نی نی ها رو اذیت کنی. البته پسر من خیلی مهربونه. دیشب فقط یه کم هیجان زده شده بود. ...
18 دی 1391

لالا

روش جدید خوابوندن محمدسجاد که توسط مامانی کشف شد. آخه پسرم توی خواب دائم دستشو بالا می آورد و دستش می خورد توی صورتش و همین باعث می شد زود بیدار شه. دیشب که می خواستم درس بخونم و گل پسر هم از صبح نخوابیده بود به جز چند تا نیم ساعت، پیچوندمش لای پتو و او هم آروم و بی سر و صدا خوابید. این روش امروز هم جواب داد.  البته فقط وقتی داره خواب می ره قنداقش می کنم و اگه ببینم پسرم داره اذیت می شه و ناراحته از این که دستش بسته است زود بازش می کنم. حتما با خودتون می گید چه مادری. ولی باور کنید اینجوری باعث شد خودش راحت بخوابه و دائم در حال گریه زاری نباشه. ...
14 دی 1391

محمد سجاد در مراسم اربعین

همونطوری که قبلا برات گفتم خیلی دوست داشتم روز مراسم شیرخوارگان حسینی، لباس محرمیت رو بپوشی و ببرمت مراسم. ولی چون شما خیلی وقت شناس بودی و می خواستی روز شهادت صاحب نامت به دنیا بیای قسمت نشد. ولی امروز لباس عزای امام حسین (ع) رو تنت کردم و با هم توی مراسم اربعین در مسجد شهرک شرکت کردیم. اول می ترسیدم وسط مراسم بیدار شی و از اون جیغ های زیبات رو سر بدی. ولی خدا رو شکر همه چیز خوب پیش رفت. امروز صبح که بیدار شدی بابا برامون زیارت اربعین خوند. وقت رفتن به مراسم هم که شد ، اول شیر خوردی و لباس پوشیدی . بعد هم بابایی برات حسین حسین گفت و تو با این صدا خوابیدی. هیچ وقت به این راحتی ها نمی خوابیدی  تا آخرای مراسم هم  خواب خواب بودی...
14 دی 1391

دارم خاله تر می شم

امروز خبر رسید که دو روز دیگه نی نی خاله به دنیا می آد . قاعدتا الان مامان جون در راه هستن (از جهرم به سمت تهران). خدا به مامان جون یه قوت مضاعف بده. بعد از چهل روز زحمت برای من و محمد سجاد، حالا نوبت دختر خاله محمدسجاده. ایشالا که نی نی خاله صحیح و سالم بیاد. راستی مادر جون و عمه فردا دارن می رن جهرم. و ما تنها می مونیم. این مدت خیلی زحمت کشیدن. و ما خیلی ازشون ممنونیم حالا من و بابایی می مونیم و یه عالمه درس نخونده و یه پسر خیلی گل و دوست داشتنی که امیدواریم قصد همکاری با ما رو داشته باشه.
14 دی 1391