محمد سجاد، موهبت الهی

مامان و بابا منتظرت هستن


نوشته شده در پنجشنبه 11 خرداد 1391ساعت 18:05 توسط فاطمه - مامان محمدسجاد
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات

بوسیدن چشم مامانی و نثار کردن یه لگد به ظرف حاوی پیاز و بیان جمله همراه با عصبانیت "پیاز بد! مامانی رو دعوا نکن"

 

اتفاقاتی که توسط محمد سجاد ، بعد از جاری شدن اشک از چشم مامان در پی خورد کردن پیاز می افته 

 

                                                                             محبت

نوشته شده در شنبه 9 خرداد 1394ساعت 12:27 توسط فاطمه - مامان محمدسجاد |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات

چقدر سخته وقتی پسرت زمین بخوره و گریه کنان منتظر باشه که بری و از زمین بلندش کنی ولی مجبوری لب خودت رو گاز بگیری و دلت آتیش بگیره ولی برای اینکه پسرت مردونه بزرگ بشه منتظر بمونی تا خودش یا علی بگه و بلند شه و اونوقت بری و باهاش همدردی کنی

 

چقدر سخته وقتی پسرت یه درخواست غیر منطقی ازت داره و داره برای حصولش اشک میریزه ، اونوقتی که دوست داری بغلش کنی و همه دنیا رو به پاش بریزی تا یه قطره از اون اشک هارو روی صورتش نبینی ولی برای اینکه محکم و استوار بزرگش کنی، مجبوری جلو احساساتت بایستی و فقط به خودت اجازه بدی بغلش کنی و باهاش صحبت کنی تا وقتی که فراموش کنه اون خواسته غیر منطقیش رو

 

و چقدر سختی های ظریفی داره پدر و مادر بودن

 

حالا می فهمم علت بعضی سخت گیری های پدر و مادرم رو و ازشون به اندازه همه دنیام سپاگذارم که اجازه دادن من دیروز اشک هایی رو بریزم که مانع از ریختن اشکهای امروزم شدند.

 

نوشته شده در يکشنبه 20 ارديبهشت 1394ساعت 12:38 توسط فاطمه - مامان محمدسجاد |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات

.: پسر عزیزم ، محمد سجاد تا این لحظه ، 2 سال و 4 ماه و 30 روز سن دارد :.

میمونم به این کارهاش بخندم و بغلش کنم یا اخم کنم

 

یه ضربه محکم به مامان زده، بابا با ناراحتی و  خیلی محکم بهش می گه: "نباید این کارو بکنی"

و آقا پسر در جواب آقای پدر با ناراحتی و خیلی محکم می گه  :"اِ اِ اِ"

و وقتی بابا از اتاق میره بیرون ، آقا سجاد با یه حس که مخلوطی از شیطنت و پیروزی هست یواشکی به من می گه:  "دعواش کردم"

تعجبسکوتمحبت

نوشته شده در يکشنبه 6 ارديبهشت 1394ساعت 13:56 توسط فاطمه - مامان محمدسجاد |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات

.: پسر عزیزم ، محمد سجاد تا این لحظه ، 2 سال و 4 ماه و 30 روز سن دارد :.

egg

milk

bathroom

اینها کلماتی هست که توی خونه ما و بین من و بابایی ، فقط وقتی که واقعا وقتشه باید به فارسی بیان بشه، در غیر اینصورت ناچاری برای آقا پسر  تهیه اش کنی 

نوشته شده در يکشنبه 6 ارديبهشت 1394ساعت 12:44 توسط فاطمه - مامان محمدسجاد |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات

.: پسر عزیزم ، محمد سجاد تا این لحظه ، 2 سال و 4 ماه و 23 روز سن دارد :.

چند ماه قبل از تولد محمد سجاد به رغم مخالفت بابایی یه پرنده کوچولو خریدیدم که توی خونه کنار خودمون زندگی کنه.

به رغم مخالفت بابایی بود، چون بابا همیشه می گفت از دیدن پرنده توی قفس خیلی ناراحت میشه و این حس کم کم به منم منتقل شد. 

در اولین مسافرت محمدسجاد به جهرم بود که پرنده رو بردیم و در دل طبیعت سرزمین مادریش آزادش کردیم.

 

و بعد از گذشت چند سال

امروز که محمدسجاد هوس کرده بود صبحانه شو توی بالکن بخوره،  متوجه شدم که یه کبوتر به ما اعتماد کرده و توی بالکن خونمون برای خودش خونه درست کرده، و من چقدر از این اعتمادش خوشحال شدم. حالا ما توی خونمون یه پرنده داریم ولی نه از نوع دلتنگش بلکه یه پرنده آزاد و شاد

نوشته شده در يکشنبه 30 فروردين 1394ساعت 12:22 توسط فاطمه - مامان محمدسجاد |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات

.: پسر عزیزم ، محمد سجاد تا این لحظه ، 2 سال و 4 ماه و 18 روز سن دارد :.

 

سلام ، سال نو هم رسید، تبریک دیرهنگام منو بپذیرید،  برای همه دوستان یه دنیا آرزوی خوب دارم

و اما سوغات محمد سجاد از سفر به جهرم به شرح زیر است:

اسبو

قاشقو

آبو

.

.

.

و این بود تغییر لهجه پسر ما به لحجه مادری ، اونم بعد از کلی آموزش لحجه معیار

نوشته شده در سه شنبه 25 فروردين 1394ساعت 20:33 توسط فاطمه - مامان محمدسجاد |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات

.: پسر عزیزم ، محمد سجاد تا این لحظه ، 2 سال و 3 ماه و 8 روز سن دارد :.

سلام

داشتم برای تمرین، متن دفاع روز دوشنبه ام رو برای بابایی و محمد سجاد که مشغول خوردن بیسکوییت بود ارائه می دادم که یهو محمد سجاد به سمت آشپزخانه روانه شد، و تنها دقایقی بعد با یه پلاستیک حاوی ده عدد تخم مرغ که بابایی یه ربع پیش خریده بود و گذاشته بود روی کابینت برگشت.

یعنی فشاری که از دیدن این صحنه به قلب من و بابایی وارد شد از فشار این روزهای قبل از دفاع من به غایت بیشتر بود. 

اینکه چطوری دستش به اون تخم مرغ ها رسیده بود و بدون آسیب به هیچ کدومشون به ما تحویلشون داد سوالیه که به سوال های بیشمارم افزوده شده.

 

پ.ن:    اینجا مینویسم که یادم نره این روزها، بابایی چقدر داره به من کمک می کنه تا بتونم بدون استرس از پس این دفاع پر استرس بر بیام.  بابایی منون (به قول پسرم)

نوشته شده در جمعه 15 اسفند 1393ساعت 21:53 توسط فاطمه - مامان محمدسجاد |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات

.: پسر عزیزم ، محمد سجاد تا این لحظه ، 2 سال و 2 ماه و 26 روز سن دارد :.

سرنوشت مقاله های من وقتی میبرمشون خونه برای مطالعه (البته عمرا اگه بتونم)  . تبدیل به پتوش1 فامیل دور:

 

1. محمد سجاد برای همه ابزار های خواب اعم از بالشت، تشک و پتو، واژه پتوش(یا همان پتو) رو به کار میبره، همونطوری که برای همه پوشیدنی ها اعم از شلوار و بلوز و کت، واژه دبال (یا همون شلوار) رو استفاده می کنه

نوشته شده در سه شنبه 5 اسفند 1393ساعت 21:09 توسط فاطمه - مامان محمدسجاد |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات

امروز پسر عزیزم ، محمد سجاد  ، 2 سال و 2 ماه و 20 روز سن دارد

خلاقیت و ابتکار در کارهاش موج میزنه.

مثلا خودش کشف کرده که با بولینگ هاش میتونه مثل باباش میل بزنه.

از سیم شارژر به عنوان شیلنگ آب استفاده کنه.

با دو تا دستاش شخصیت های دخترخاله و بابای دختر خاله اش رو بازی کنه و یه داستان با این کارش بسازه.

از صفحه هوش چینش به عنوان سینی برای تعارف کردن کیک استفاده کنه.

بدون هیچ ابزاری بصورت پانتومیم برامون چایی درست کنه و بهمون تعارف کنه و اگر هم بی اجازش چیزی خوردیم دعوامون کنه!

امروز هم برچسب موتورسیکلتش رو زده بود بالای دیوار و نتیجه گرفته بود حالا که رفته بالا پس شده هواپیما

اینا چیزایی بود که یادم اومدن ولی از این کارها ، صبح تا شب زیاد برامون اجرا می کنه. 

 

و جدیدترین شاهکارش در حرف زدن:   "من افتاد". داره تمرین می کنه که قواعد زبون فارسی رو کم کم یاد بگیره.

نوشته شده در دوشنبه 27 بهمن 1393ساعت 13:29 توسط فاطمه - مامان محمدسجاد |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات

بعد از دیدن یه صحنه نفس گیر توی شبکه نسیم، یهو حالم دگرگون شد و کاملا همینجوری دراز کشیدم . پسرم اومده بالای سرم و بدون هیچ گونه رودربایستی می گه:

"مامان مُرد"

فقط من موندم این وروجک این کلمه مُرد رو از کجا آورد. قربون اون لطافتش برم من

نوشته شده در دوشنبه 13 بهمن 1393ساعت 20:14 توسط فاطمه - مامان محمدسجاد |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 19 صفحه بعد