پسر عزیزم ، محمد سجادپسر عزیزم ، محمد سجاد، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 6 روز سن داره

محمد سجاد، موهبت الهی

محمد سجاد در مراسم اربعین

همونطوری که قبلا برات گفتم خیلی دوست داشتم روز مراسم شیرخوارگان حسینی، لباس محرمیت رو بپوشی و ببرمت مراسم. ولی چون شما خیلی وقت شناس بودی و می خواستی روز شهادت صاحب نامت به دنیا بیای قسمت نشد. ولی امروز لباس عزای امام حسین (ع) رو تنت کردم و با هم توی مراسم اربعین در مسجد شهرک شرکت کردیم. اول می ترسیدم وسط مراسم بیدار شی و از اون جیغ های زیبات رو سر بدی. ولی خدا رو شکر همه چیز خوب پیش رفت. امروز صبح که بیدار شدی بابا برامون زیارت اربعین خوند. وقت رفتن به مراسم هم که شد ، اول شیر خوردی و لباس پوشیدی . بعد هم بابایی برات حسین حسین گفت و تو با این صدا خوابیدی. هیچ وقت به این راحتی ها نمی خوابیدی  تا آخرای مراسم هم  خواب خواب بودی...
14 دی 1391

دارم خاله تر می شم

امروز خبر رسید که دو روز دیگه نی نی خاله به دنیا می آد . قاعدتا الان مامان جون در راه هستن (از جهرم به سمت تهران). خدا به مامان جون یه قوت مضاعف بده. بعد از چهل روز زحمت برای من و محمد سجاد، حالا نوبت دختر خاله محمدسجاده. ایشالا که نی نی خاله صحیح و سالم بیاد. راستی مادر جون و عمه فردا دارن می رن جهرم. و ما تنها می مونیم. این مدت خیلی زحمت کشیدن. و ما خیلی ازشون ممنونیم حالا من و بابایی می مونیم و یه عالمه درس نخونده و یه پسر خیلی گل و دوست داشتنی که امیدواریم قصد همکاری با ما رو داشته باشه.
14 دی 1391

تنها با محمدسجاد

چند شب پیش بود که مادرجون و عمه رفتن خونه عمو و ما با محمد سجاد تنها موندیم. پسرم هم که از خلوتی خونه تعجب کرده بود از ساعت 5 بعد از ظهر تا 11 شب یا بیدار بود و یا توی خواب در حال نق زدن. وضع من و بابایی هم که دیدنی بود برای آروم کردن و خوابوندن جناب محمدسجاد عزیز. این هم نتیجه چندین ساعت تلاش من برای خوابوندن آقا (ساعت 10 شب) به نظر شما آثاری از خواب در این چهره دیده می شه؟ ...
14 دی 1391

پیشرفت

گل پسر از دیروز پیشرفت چشم گیری کرده و یادگرفته دستشو ببره توی دهنش و خودشو آروم کنه. اونقدر قشنگ انگشت شست خودش رو می خوره که دوست داری بخوریش ، اونم با یه لقمه. راستی دیشب که می خواستم کلاهتو سرت کنم، متوجه شدم که کلاه برات کوچیک شده و گوشات از توی کلاه بیرون می مونه. بله... پسرم بزرگ شده ماشالا.... ببین دیشب داشتی سعی می کردی انگششتو ببری توی دهنت، در حالی که کلاهی که برات کوچیک شده رو سرت کردم و نصف گوشات از توش زده بیرون ، البته از این زاویه زیاد مشخص نیست. اون وسیله قرمزی هم که توش نشستی یه نی نی لای لای هست که دیشب بابایی وقتی اومده بود دانشگاه که منو بیاره خونه برات خرید. ...
12 دی 1391

مهمونی

پسرم پنج شنبه هفته پیش که 7 دی بود باری اولین بار رفت مهمونی، اونم خونه خاله جونش. بعد از اینکه به خاطر یه کوچولو ناخوشی که داشت بردیمش پیش خانم دکتر (عمه علیرضا )توی مرکز طبی کودکان، تصمیم گرفتیم تا بابایی می ره انقلاب برای خرید کتاب ما هم یه سر به آبجی بزنیم. این شد که پسرم برای اولین بار مهمون خاله شد . تازه با کلی شیرینی و شکلات هم ازش استقبال شد. اینم از عکس اون روزش توی خونه خاله با یه لبخند ملیح:    دخترخاله هم تا چند روز دیگه به جمعمون اضافه می شه.  ایشالا که سالم و سرحال بیاد پیشمون و همه مون رو خوشحال کنه.   ...
12 دی 1391

اوخ

پسرم دیروز 5 دی ماه ، در 28 روزگی اوخ شد. بمیرم برای پسرم که تا گذاشتیمش روی تخت و آمادش کردیم، همه چیز رو فهمید و چنان جیغ های بنفشی کشید که دل سنگ روهم آب کرد. من که نزدیک بود با لنگه کفش برم سراغ آقای دکتر. من که دلم نمی یومد وایسم نگاه کنم ولی آقای دکتر اصرار داشت که  بالای سر محمدسجاد باشم. خلاصه که عملیات در حضور من و بابایی و مادر جون و عمه در ساعت 6 بعداز ظهر در درمانگاه کوثر شهرک محلاتی،آغاز و بعد از حدود نیم ساعت به پایان رسید. خیلی دردناک بود. ولی خدارو شکر پسر پهلوون ما بعدش فقط یه کم گریه کرد و شیر خورد و خوابید، تا الان هم فقط هر از چند گاهی یه دونه از اون جیغ ها می کشه و زود آروم می شه. دیشب بابایی به مناسب ختنه سور...
6 دی 1391

لبخند به آقا کرمه

پسرم خیلی به کمدش و محتویات اون علاقه داره. هر وقت توی بغلمونه و از کنار کمدش رد می شیم، زل می زنه به کمدش ، مخصوصا به اون آقا کرم رنگارنگی که خیلی بهش علاقه داره. امروز برای اولین بار پسرم یه لبخند قشنگ توی بیداریش زد. بعد از شیرخوردن ، که حسابی حالش خوب بود داشت برای دادن یه بادگلوی باارزش ، نوازش می شد که یهو دیدم زل زده به آقا کرمه و داره بهش لبخند می زنه. اونجا بود که کلی بوس از طرف مامانی نثارش شد. این هم از صحنه ابراز علاقه گل پسر به آقا کرمه:   ...
6 دی 1391