پسر عزیزم ، محمد سجادپسر عزیزم ، محمد سجاد، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 6 روز سن داره

محمد سجاد، موهبت الهی

به به

پسرم برای اولین بار روز شهادت خانم فاطمه زهرا(س)، در مصلا از سفره اهل بیت متنعم شد البته این اولین باری نبود که چیزی می خوردی. قبلا هم آب و مربا و سیب و موز و آبگوشت بهت داده بودم. دیروز صبح هم که داشتیم با بابایی صبحونه می خوردیم. زل زده بودی به لیوان چای و  داد می زدی و تا دو تا قاشق چای نخوردی آروم نشدی. البته از خانم دکتر اجازه گرفتم برای مزه مزه کردن غذاها. ...
26 فروردين 1392

فاطمیه

سلام سرباز کوچک آقا. سلام پسرم اولین فاطمیه زندگیت چه طور بود؟ با داغ های مادر دوعالم آشنا شدی؟ خدا کند حق تو را در این چند روزه به جا آورده باشم. محمدسجاد مامان! سال قبل این روزها ، حال خیلی بدی داشتم، خیلی. مخصوصا اینکه همه جا سفره انعام حضرت زهرا باز بود و من هم به بوی هر سفره ای، حساس. ولی برای سعادتمندی طفلی که در وجودم بود، سختی را به جان خریدم و با بابا توی مراسم فاطمیه بیت شرکت کردم. امسال هم که تو در آغوشم بودی ، باز مثل قبل.شب ها بیت رهبری و روز شهادت مصلا... در کنار همه سیاه پوشان نا آرامی می کردی و گریه سر می دادی. این بار روضه حضرت زهرا را در گوشت زمزمه کردم. اشکها را که می دیدی، آرام می گرفتی و نگاه می کردی. خیره خیره...
26 فروردين 1392

نوروز 92

سال نو همگی با تاخیر مبارک. سال نو پسرم هم مبارک. زیباترین نوروز من و بابایی ، نوروز 92 بود که خدارو شکر در کنار گل پسرمون خیلی خوب و شیرین سپری شد. ما بعد از کلی انتظار بلاخره صبح دوشنبه  بیست و هشتم ساعت 7 به سمت جهرم حرکت کردیم. البته شب تا صبح داشتیم وسایلمون رو جمع می کردیم و بابایی که قرار بود تا جهرم رانندگی کنه هم تا صبح نخوابید وبنابراین ما توی مسیر چند ساعت یک بار می ایستادیم و استراحت می کردیم تا بابایی خواب آلوده نشه.البته پسرم اصلا با صندلی ماشین ارتباط خوبی برقرار نکرد و دائم جیغ می کشید . اونقدر جیغ کشید که وقتی رسیدیم جهرم تا چند روز صداش به شدت گرفته بود.  سرانجام شهر زیبای ما در روز سه شنبه حدودای ساعت 9 صبح ب...
20 فروردين 1392

اینگونه باش

پسرم بزرگ مرد باش، آنگونه که....   آخرین جمعه سال رو با شهدا گذروندیم. امامزاده علی اکبر چیذر... این عکس را نه فقط برای یادگاری، برای اینکه الگوی زنده ای باشد برایت ، در اینجا میگذارم. ابایی ندارم که برایت سعادت طلب کنم از خدا. سعادت را می بینی پسرم؟ عاشق خدا شدن  و سپس ... دعایی که شب اول تولدت بابا برات نوشت همین جا. ...
27 اسفند 1391

ملاقات با بهار

امروز من و شما، گل پسر رفتیم پیش خانم دکتر. هم برای سرفه هات، هم برای اینکه خانم دکترچک کنه ببینه اگه وزنت بالا رفته قطره آهنتو شروع کنیم. خدارو شکر سرماخوردگی و عفونت نداشتی و خانم دکتر گفت سرفه هات احتمالا از آلودگی هواست. وزنت هم اونقدری که دوست داشتم بالا نرفته بود، از بس که ورجه وورجه می کنی و آروم و قرار نداری عزیز دلم. توی مسیر بهار رو ملاقات کردیم. باهاش یه عکس دو نفره ازتون گرفتم تا به عنوان اولین ملاقات عمرت با بهار زیبا برات یادگاری بمونه. البته شما خواب بودی توی  بغل بابایی راستی موهاتو برای بار دوم با قیچی کوتاه کردیم. خیلی استرس داشت. خوای بودی ها، ولی دائم سرت رو می چرخوندی. آخرشم بیدار شدی و با تعجب به کار ما نگا...
27 اسفند 1391

بارون بارون بارونه هی

گل خونه ما ، الان سه روزه که داره سرفه می کنه و از مماخ کوچولوش آب میاد. البته خدا رو شکر تب و بی حالی در کار نبود و محمدسجاد حتی از قبل هم سرحالتر شده بود.  با تمهیدات مامان و بابا در گرم نگهداشتن گل پسر، بخور آویشن و دود کردن اسفند، بدون رفتن به دکتر الان پسرمون خیلی بهتر و تقریبا خوب شده. سرفه هاش که فقط چند تا دونه  توی خوابه و مماخشم فقط روزی یکی دو بار بارونی می شه. نمی خواستم این پست رو بنویسم ولی گفتم با تاسف فراوان به عنوان اولین سرماخوردگی پسرم ثبتش کنم. ارتباط این پست رو با دو تا پست قبل تر ( عید داره از راه می رسه ) خودتون پیدا کنید. excuse us (especial me), my dear mohammd sajjad   ...
23 اسفند 1391

نیشکر خونه ما

من و بابایی این روزها باید خیلی مواظب خودمون باشیم. آخه قند خونمون حسابی رفته بالا. نمی دونیم شیرینی های عید رو چی کار کنیم. بلاخره با یه همچین پسر شیرین عسلی که ما توی خونه داریم، روزی یک گاز هم بسه تا قند خونمون به این حد برسه. کلی شیرین شده و کلی هم خوردنی این پسر ما. کارای جدید که فراووووون انجام می ده و دل ما رو قیجی ویجی می کنه. این کارارو چند وقتیه شروع کردی به انجام دادنشون ولی من الان می نویسم: پتوت رو که می ندازیم روت سریع می گیریش و می بریش توی دهنت. موقع پوشک کردنت که باید کلی انرژی مصرف کنیم از بس که دست و پا می زنی و انگار می خوای پرواز کنی با حرکتای دستت. وقتی باهات حرف می زنیم تو هم پشت سر ما شروع می کنی به حرف ...
20 اسفند 1391