بابایی هفته پیش ، دانشگاه یزد کنفرانس داشت. ما هم بار و بنه رو جمع کردیم و با هم راهی سفر شدیم. این دفعه قطار رو برای مسافرت انتخاب کردیم. که حقیقتا از ماشین و هواپیما خیلی بهتر بود. چون هروقت محمد سجاد خسته می شد ، می رفتیم یه گشتی می زدیم توی راهروها. اونجا رفتیم خونه دوست دوران داشنگاهم. خیلی خوش گذشت که رو سه روزی پیش هم بودیم و خاطرات دانشگاه رو با هم مرور کردیم. دوستم یه محمدجواد دو و نیم ساله هم داره که خیلی بامزه شبیه مامانش حرف می زنه. با هیجان و جذاب. کلی هم اسباب بازی داشت و خیلی جالب بود که در یک زمان خاص ، محمدجواد و محمدسجاد دقیقا می خواستن با یه اسباب بازی ، بازی کنن و این بود که چند دقیقه یا چندساعت یک بار صدای یکیشون (...