پسر عزیزم ، محمد سجادپسر عزیزم ، محمد سجاد، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 5 روز سن داره

محمد سجاد، موهبت الهی

31 هفته گذشت

سلام به آقاکوچولوی مامان. بلاخره هفته های انتظارمون برای دیدنت یک رقمی شد. امروز وارد هفته 32 با هم بودن شدیم و به امید خدا 9 هفته دیگه می بینمت. تورو خدا محکم به مامانی بچسب و تا به اندازه کافی تپل نشدی تصمیم به تولد نگیر. مامانی، با این که خیلی دلم می خواد روی ماهتو ببینم و توی آغوش بگیرمت  ولی نمی دونم چرا دوست ندارم این دو ماه زود بگذره، دوست دارم حالا حالاها با هم یکی باشیم. بابایی بهم می گه : "خودخواه نباش. پسر طلا مال هردومونه، نمی شه که فقط مامانش از حس کردنش لذت ببره." ولی من استرس دارم. نمی دونم بعد از تولدت چی می شه. آیا من می تونم از پس این امانت بزرگ بر بیام یا نه. هر روز می سپارمت به خدای مهربون و می دونم که به خ...
4 مهر 1391

جدیدترین وسایل پسرم

بلاخره بعد از مدت ها که می خواستیم بریم و یه ماشین خوشگل برای شما، گل پسرم بگیریم، دیشب بابایی وقتشو تنظیم کرد تا بریم و این پروژه عظیم رو به انجام برسونیم. بعد از بررسی همه ماشین های موجود در مغازه های گمرک، میرزای شیرازی و جمهوری، بلاخره یه ماشین قرمز برات انتخاب کردیم و خریدیم. این هم از عکسش:   لحظه شماری می کنم برای دیدن تو ، که سوار این ماشین شدی و داری غام غام رانندگی می کنی. دست بابابزرگ و مامان جون درد نکنه که زحمت کشیدن تا این ماشینو بخریم. دست بابایی هم درد نکنه که من و گل پسر رو برد و با حوصله خیلی زیاد با ما همراهی کرد که این ماشینو بپسندیم. راستی وقتی داشتیم می رفتیم برای خرید، از کنار یه مغازه رد شدی...
31 شهريور 1391

2 ماه و چند روز تا دیدن محمد سجاد

سلام قند و عسل مامان بلاخره بابایی بعد از سه روز برگشت. این چند روز مادر جون و عمه و امیر عباس (پسر عمه یک سال و چهار ماهه شما) اومده بودن پیش ما تا تنها نباشیم و اذیت نشیم . دست همشون درد نکنه. بابایی برامون کلی شیرینی های خوشمزه سوغاتی آورده که به من سفارش کرده اونا رو برای پسرم هم بخورم.  راستی بابایی که اومد چه قدر ذوق کردی و تحویلش گرفتی پسرم ، با اون ضربه هات. این روزا مامان جون حسابی مشغول کامل کردن وسایل  شماست. من و بابایی هم دو روزه تصمیم داریم بریم برای پسرم یه ماشین کوچولو بخریم که هر بار یه اتفاقی افتاده و نشده که بریم . ولی نگران نباش عزیزم، آخرش می ریم و اون ماشین خوشگله رو که چند وقت پیش پسندیدیم برات می خ...
27 شهريور 1391

پسر خوشگل مامان

چهارشنبه ساعت 12 ظهر وقت دیدن پسر گلم بود. خیلی منتظر این لحظه بودم. آخه کلی دلم برات تنگ شده بود. می دونستم این بار که ببینمت خیلی بزرگتر شدی و احتمالا یه سری شیرین کاری هم داری که برای مامان و بابا انجام می دی. همین طور هم شد. چون بابایی مرخصی نداشت قرار شد من با تاکسی برم مطب دکتر و قبل از این که نوبتم بشه به بابایی هم زنگ بزنم که بیاد. بابایی  تونست به موقع خودشو برسونه . منم تا بابایی بیاد کلی چیزای شیرین خوردم و باهات صحبت کردم تا موقع سونوگرافی بیدار باشی و قشنگ حرکت کنی. خدا رو شکر سروقت بیدار شدی و شروع کردی به تکون خوردن. البته دکتر که چشماتو دید گفت که خوابی ولی به نظر من که بیدار بودی چون داشتی به کارهای ما عکس العمل نشون م...
17 شهريور 1391

برای پسرم

سلام پسرم بلاخره همین الان بابایی کشف کرد که چه طوری عکسای موبایلم رو بریزم روی کامپیوتر. منم سریع اومدم تا چیزیایی که توی جهرم با کمک مامان جون برات تکه دوزی کردم رو بهت نشون بدم امیدوارم خوشت بیاد. این اولین چیزیه که برات دوختم یه زیر پایی تقریبا بزرگ که می تونی هرچی دوست داشتی روش غلت بزنی. لحظه شماری می کنم برای دیدن اون لحظه ها. خوشت میاد پسرم؟   این یکی آقا خرگوشه رو روی کیفت دوختم، آخه می دونی هرچی بازار رو گشتم کیفی که در نظرم بود رو نتونستم پیدا کنم به همین خاطر با مامان جون تصمیم گرفتیم طبق سلیقه خودمون برات کیف بدوزیم. به نظر خودم که خوب شد.   بعدش نوبت سرویس خواب توی گهوارت بود که ...
17 شهريور 1391

سفر جهرم

چهارشنبه 25 تیر: بعد از اینکه کلی تصمیم های مختلف رو زیر بالا کردیم به این نتیجه رسیدیم که برای چهارشنبه بلیط هواپیما بگیریم و همراه بابایی، سه تایی بریم جهرم. البته به این خاطر که فکر کرده بودیم پرواز اون هفته جهرم کنسل شده مجبور شدیم بریم شیراز که بعدا متوجه شدیم دفتر هواپیمایی نفت توی تهران اطلاعات اشتباهی بهمون داده. خلاصه که با کلی سلام و صلوات سوار هواپیما شدیم و بعد از یک توقف نیم ساعته توی اصفهان حدودای ساعت 6 توی فرودگاه شیراز پیاده شدیم. توی هواپیما دوبار ازمون پذیرایی کردن یه بار بعد از بلند شدن از تهران و یک بار هم بعد از اصفهان. البته با توجه به اینکه ماه رمضون بود و خیلی ها از جمله بابایی روزه بودن، من یه کم خجالت می ک...
17 شهريور 1391

اتفاقات این 30 روز

سلام پسرم. امروز بعد از سی روز اومدم وبلاگتو به روز کنم. ببخشید.. بخشید.... خودم می دونم خیلی دیر شده ولی برات توضیح می دهم. بهت گفته بودم که خیلی دلم گرفته بود از تنهایی توی این شهر بزرگ. ولی بلاخره مامان جون از شهرستان اومد پیشمون و  بیشتر از دو هفته اینجا موند. الان هم که دارم برات می نویسم مامان جون و بابابزرگ  با خاله اینا رفتن مشهد ، زیارت آقا امام رضا. لباس های نوزادی تو رو هم بردن که اونجا تبرک کنن تا وقتی اومدی پیشمون این لباس ها رو تنت کنیم. می دونی.. این لباس ها رو مامان جون از مکه برات آورده. عمه بابایی هم چند وقت پیش بردشون کربلا و اونجا هم تبرکشون کرد. حالا هم اونا رو برات فرستادم مشهد تا تبرکش کامل بشه. ...
24 مرداد 1391

بابای مهربون

بابایی که می ره سر کار،  از صبح دلم براش تنگ می شه تا شب که برمی گرده . دوست دارم همش براش زنگ بزنم و باهاش صحبت کنم ولی نمی خوام مزاحم کارش بشم (به جز وقتی که کار ضروری پیش بیاد). فقط ظهر که می شه منتظرم هروقت کارش تموم شد خودش برام زنگ بزنه و یه کم با هم صحبت کنیم.  بابایی خیلی مهربونه پسر گلم. اون قدر سرگرم خاطراتم با تو بودم که متاسفانه یادم رفته بود بگم توی این سه سال زندگی چقدر بابایی با من مهربون بوده و کمکم کرده. این پنج ماهی که خدا تو رو به ما داده که نگو. اون قدر بابایی زحمت کشیده که نمی تونم برات همه رو تعریف کنم. اون روزهایی که ویار داشتم ، و نمی تونستم غذا بخورم  و چه برسه به اینکه  غذا درست ...
25 تير 1391

نیمی از اه به پایان رسید

سلام پسر عزیزم. امروز اومدم بهت مژده بدم که خدا رو شکر نصف راه با هم و به سلامتی طی کردیم. دعا کن نصف باقیمونده رو هم بتونیم همینجوری پشت سر بذاریم و تو زودتر بیای تو بغل مامانی و بابایی.  این 20 هفته که روزهای خوبی بود ... از اون روزهایی که استرس حضورت توی شکمم رو داشتم و نمی دونستم اولین سلول هات درست سر جاشون تشکیل شده یا نه، تا اون روزی که صدای قلبتو برای اولین بار شنیدم و انگار دنیا رو بهم دادن. از اون روزایی که ویارم شروع شد و روز به روز بدتر شد تا جایی که بعضی وقت ها از گرسنگی و دلتنگی گریه می کردم تا اون روزایی که بابایی رو به زور راضی می کردم تا بریم و لباس های خوشگل توی سیسمونی فروشی ها را ببینم و ذوق...
21 تير 1391